يكي از خاطرات تلخ دوران مشاوره ام :

حدود يك سال و نيم روي پرونده اي كار كردم كه خانمي حدود يازده سال با آقايي كه نه اهل سيگار و مشروب و مواد است و نه اهل كتك كاري و بي بندوباري . و نه فقر در زندگي آن ها راه داشت ، نه بيماري و نقصي در جان و تن و روان مرد بود. تنها مشكل اين آقا ،  اهل خدا و نماز بودن و پاك بودن ، اصالت خانوادگي و اعتماد به همسر جوانش بود اما . . . . .  .؟!




طفلكي بچه هاي مادرهاي اينجوري !

وقتي بزرگ شدند ، چه كسي را مقصر خواهند دانست ؟ بابا يا مامان ؟

مگر فرقي هم مي كند ؟

حالا هر كدوم كه باشند ،‌ براي من مامان و بابا مي شوند ؟

يادم مي آيد روزي كه براي مجلس درگذشت پسر سه چهارساله مرحومشان كه در كلاردشت زير ماشين رفته بود به امازاده فيض پونك رفته بودم ، مادر پرسيد : چكار كنم ؟ تحملش برايم خيلي سخت است !

دستم را در جيبم كرده و قرآن كوچكي را از جيبم در آوردم و صفحه 17 آن را باز كردم و آيه اول صفحه را براش خواندم كه :

" ما ننسخ من آية أو ننسها نأت بخير منها أو مثلها "

خداوند هيچ نعمتي را از كسي نمي گيرد مگر اينكه يا بهترش را به انسان مي دهد و يا مثل همان را .

چقدر باشنيدن اين جملات خوشحال شد و من هم ناچار شدم براي اينكه آرامش كنم ، قرآنم را دادم به مادر .

يك سال بعد خداوند به وعده خودش وفا كرد و فتوكپي همان بچه را به اين مادر و پدر داد ! اما  . . . . .؟!

اما بچه بيچاره ! چه عاقبت شومي ؟! كاش نيامده بودي ؟ كاش فقط مي گفتيم خدا صلاح ندونسته !

اما الآن چي ؟!

مامان مي كه 800 تا سكه مهرم است .

مهرش رو گذاشت اجرا و احظاريه و اخطاريه براي بابا و حكم جلب براي بابا و مادر بزرگ و عمو و توقيف خانه و مغازه و . . . .  ؟!

اين همون مامانه كه 4 سال پيش به مشاور گفت : چكار كنم ؟

و با شنيدن آيه صفحه 17 قرآن آرام گرفت ؟!

مامان ! اگر مي خواستي بري و منو تنها بزاري ؟ واسه چي منو ازخداخواستي؟

واسه چي منو دربدر كردي ؟

خوب من ، توي يه دنياي خوب ديگه كه بچه هاي كوچولوشونو واسه پول و ماشين و خونه تنها نمي گذاشتن بودم ديگه ، چرا منو به زور از خدا خواستي ؟!

خوش به حال داداشم ، از دست آدم هاي بي وفايي مثل تو راحت شد و رفت ! حالا من موندم و تنهايي هام و دعواهاي شما و بابا !

اين بود حق من ؟!

مامان ، منو عاق والدين نكني ها ؟! ولي آخه ارزش من ، همين قدر بود ؟! فقط 800 تا ؟!

اي واي خداي من ! اي كاش من هم مرده بودم و از دست شما مي رفتم و روي شماها رو نمي ديدم !

ديدن آدم هاي بي معرفتي مثل شماها ، كه زندگيمو ازم گرفتيد و منو دربدر كرديد به چه درد من مي خوره ؟!

يك سال و نيم روي اين پرونده كار كردم و چقدر با  بابا و مامان اين كوچولوي 5 ساله حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم اما هيچ فايده اي نداشت ، دوتاييشون حرف خودشونو مي زدند ، يكي مي گفت :مهرم رو مي خوام  ! اون يكي مي گفت : بيا سر خونه و زندگي ، تا بدم !

نمي خوام به اين مطالب بپردازم ، اما شوهرش مي گفت :

از وقتي كه خانمم رفت دانشگاه و اونجا با همكلاسي ها آشنا شد ، رفتارش عوض شد !

تقريبا دو ساله كه رفته دانشگاه . اوايل بگو مگوهايي با هم داشتيم  كه مربوط مي شد به آوردن دوستانش به منزل ، دوستايي كه اصلا سنخيتي به يك زن شوهردار نداشتند . و هر وقت اعتراض مي كردم داد بود و بي احترامي !

بعد كم كم متوجه شدم كه شبها بعد از اين كه من و پسرم مي خوابيم ، مي ره دستشويي و اونجا صداي حرف زدنش مي آيد كه معلوم شد كه اونجا تا ساعت 2 و 3 بامداد با تلفن همراه حرف مي زنه !

نتونستم بي تفاوت باشم و يك روز رفتم و پرينت شماره اش رو كه گوشي خودم دستش بود گرفتم ! كه خدا نصيب هيچ شوهري نكنه ! گاهي روزا 40 بار و گاهي 70 بار در طول شبانه روز با شماره هاي مختلف حرف زده بود و يا به همديگر sms زده بودند و خلاصه انگار كه همه چيز دست به دست هم دادند كه به بچه بيچاره ظلم و ستم كنند و بزور خونه و زندگيش رو ازش بگيرن ، شيندم كه مامانش ، توي دادگاه خانواده گفته بوده  كه :

خانواده ام منو به خاطر پول به تو داده اند  !

همين !