پسرك فداكار

همسرم با صداي بلند گفت: تا كي مي‌خواهي سرت را توي روزنامه فروكني؟ مي‌شود بيايي و به پسرت بگي غذايش را بخورد؟ روزنامه را كنار گذاشتم؛ پسرم فرهاد به نظر وحشت‌زده مي‌آمد اشک در کاسه چشم‌هايش پر شده بودو ظرفي پر از شيربرنج مقابلش قرار داشت فرهاد پسري زيبا و نسبت به سنش باهوش بود. گلويم را صاف كردم و گفتم چرا چند قاشق درست و حسابي نمي‌خوري؟

فقط به خاطر بابا فرهاد كمي نرمش نشان داد و با دست اشک‌هايش را پاك كرد و گفت: باشه بابا همه‌اش را مي‌خورم بابا اگر من همه شيربرنج را بخورم هرچه خواستم بمن مي‌دهي؟

دست كوچك پسرم را كه به طرف من دراز كرده بود، گرفتم و گفتم قول مي‌دهم. با بي‌ميلي تمامي شيربرنج را خورد در سكوت از دست زن و مادرم عصباني بودم. وقتي غذا تمام شد فرهاد پيش ما آمد و گفت: من مي‌خواهم سرمو تيغ بندازم همسرم فرياد زد غيرممكنه گفتم پسرم ما همه غمگين مي‌شويم. فرهاد اشک مي‌ريخت و مي‌گفت: پدر شما به من قول داديد.

گفتم: مرده و قولش. فرهاد با سر تراشيده و صورتي گرد و چشم‌هاي درشت زيبايي خاصي پيدا كرده بود. صبح روز بعد فرهاد را به مدرسه بردم. فرهاد برگشت و برايم دست تكان داد. در همين لحظه سري از يك خودرو بيرون آمد و با صداي بلند فرهاد را صدا كرد گفت صبركن تا منهم بيايم. چيزي كه موجب حيرت من شد ديدن سر بدون موي آن پسر بود با خودم فكر كردم پس موضوع اين است. خانمي از آن خودرو بيرون آمد و گفت پسر شما فرهاد فوق‌العاده است.

پسري كه داره با پسر شما مي‌رود پسر من است او سرطان خون دارد و بر اثر شيمي درماني موهايش را از دست داده است .از ترس اينكه همكلاسي‌هايش مسخره كنند به مدرسه نمي‌رفت هفته پيش فرهاد او را ديد و به او قول داد كه اين موضوع را حل كند اما حتي فكر هم نمي‌كردم كه اون موهاي زيبايش فداي پسر من كند آقا شما و همسرتان از بنده‌هاي محبوب خداوند هستيد كه پسري با اين روح بزرگ داريد سر جايم خشك شده بودم. بي‌اختيار اشکم سرازير شد.

فرشته كوچولوي من تو به من درسي دادي تا بفهمم كه عشق واقعي يعني چه.